بر تمامی حق جویان و حق پویان مبارک باد.
منتی بر سر ما نیست به جز منت مولا
که گر سایه الوهی خود را از فراز بام هستی بردارد ظلمات مطلق دل آدمیان را به لرزه در می آورد
آنگونه که ازبرای آمدنش دیوارکعبه تاب مقاومت ازکف دادتامولای مطلق عالمیان در شریفترین
جایگاه زمین پای بر هستی گذاشته و جهانیان را به قدوم ملکوتی اش مفتخر سازد
همو که با آمدنش دل عشاق سوته دل را لبریز از شور و شعف نمود تا زمین و زمان زیر پایشان
رقص سماع نماید تا چه رسد رهروان طریقتش که مست باده ی الست مولایشان هستند و ذکر
< هو یا علی مدد >
بهانه ی حیاتشان میباشد و جز او و راهش طریقی را در خور پیمودن نمیبینند و هر چه هست
نیست از او میدانند و به گفته ی حضرت مولانا:
تا هست علی باشد و تا بود علی بود
در پناه مولا هو یاعلی مدد.
من آرش دوست آقا مهردادم
آقا مهرداد بدلیل عمل جراحی چشم چند وقتی مجاز به استفاده از کامپیوتر
نیستند باشد با لطف حق باز از ناز قلمش بهرمند شویم
*********************************************************
آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن
آیینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن
ای پدر نشاط ما بر رگ جان ما برو
جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو
شست دلم بدست کن جان مرا نشانه کن
خیز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه
بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن
چون که خیال خوب او خانه گرفت در دلت
چون تو خیال گشته ای در دل وعقل خانه کن
شش جهت است این وطن قبله درو یکی مجو
بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن
کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن
مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن
یا حق
من ار. زان که گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوش مستم نهید
به تابوتی از چوب تاکم کنید
به راه خرابات خاکم کنید
مریزید بر گور من جز شراب
میارید در ماتمم جز رباب
مبادا عزیزان که در مرگ من
بنالد به جز مطرب و چنگ زن
تو خود حافظا سر ز مستی متاب
که سلطان نخواهد خراج از خراب
*******
(خراباتیان در پناه اویند) یا حق.
تحویل سنبلیست از حیات و ممات
ممات عمری که گذشت
وحیات عمری که باید بگذرد
اما نه این فقط نشانه ایست از برای شمارش تارهای سپید...
چرا که تحویل بی تحول همچون پوست اندازی خزندگان با عمق و ژرفای آدمی بیگانه است.
تحویل در ایام و روزگار و دوران
و تحول در پندار و گفتار وکردار صدق میکند.
چونان بزرگانی که هردم دو عیدمی کنند.
یکی عید تن که دست و زبان و گوش و چشم را به رسم طبیعت پیرایش می دهند.
و یکی عید جان که روح و نفس و ذات و وجود را به رسم عشاق پالوده میگردانند.
پالایشی برای وجود
وجودی برای سجود
سجودی برای ودود
و آنگاه است که تحویل معنا میدهد و هر دم عید می گردد و به حق سزاوار شادی و سرور است.
و این ودود مصداق دایم در نماز بودن است.
چون صبح ولای حق دمیدن گیرد جان در تن زندگان پریدن گیرد
جایی برسدکه مرددرهرنفسی بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد
و این است رسم عارفان که جمله در عید و سرورند زیرا جز حق ندیدند و جز ذات نمیبینند و همیشه در تحولی از برای رسیدن به دوست هستند.
باشد که ما نیز با شروع سال جدید بتوانیم به دوست نزدیکتر شویم.
آمین.
(نیک پنداران در پناه اویند) یا حق.
دوستان زیبا
پوزش مرا پذیرا باشید زیرا باید می رفتم تا بازگشتی دوباره را آغاز کنم.
رفتنی نه از سر احساس گسستن و رستن.
و بازگشتی نه از برای اثبات بودن و ماندن.
که:
گسستن و بودن و رستن و ماندن
برای غیر
در طریق ما کافریست.
غیبتی برای یافتن دوباره خویشتن خویش.
همان خویشتنی که از انفاس قدسی اش سر چشمه می گیرد.
و همان خویش که از خویشاوندی خداوندگارش سیراب می گردد.
تا با استشمام عطر یاسمن چند قدمی نزدیکتر به معبود همچون عاشقان کوچک قصه عشق را در خلوتکده دل زمزمه کندوباساقی سینه چاک رسم شیدایی عاشق ترین گل رابازشناسد.
و سرمست از رجعت دوباره دست افشان و پایکوبان اینگونه بخواند:
باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم
شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم
آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاینجا بزنهار آمدم
من مرغ لاهوتی بودم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم
و گرفتار در دام یار دوباره و دیگر باره نعره زنان خواهم خواند:
مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده ی سیرست مرا جان دلیرست مرا زهره ی شیرست مرا زهره ی تابنده شدم
گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سر مست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
باشد که سرمست و دیوانه ی دولت عشق او خانه دل و جانمان لایق حضور دوست گردد.
(عاشقان در پناه اویند) یا حق.

چکاچک شمشیرها و باران نیزه ها سخن از ارادت و دلداده گی می دهد.
سقای تشنگان بر نهر القمه فرود می آید...
آب از شرم ترکهای لبش < آب> میشود...
ماه بنی هاشم ، استاد مشق عشق، زجه های خیام را تاب نیاورده، پای در رکاب ، سوزان و عطشان، سیاهی ظلم را شکافته و همچون تندر بر اشقیا فرود می آید...
دون صفتان تاریخ از برای ننگین کردن ابدی نامشان دستان شاه را برای قطع ارادت حسینی از تن جدا میکنند....
سلطان وفا ترنم وفای به عهد را در محضر حیدر کرار زمزمه کرده است...
مشک را به دندان میگیرد..
کفتار صفتان مشکش نشانه می روند تا مشق جانبازی عباس عرش را بلرزاند...
اما از مشک تا مشق...
از مشق تا عشق.....
از عشق تا جنون...
از جنون تا خدا...
راهیست که سپه سالار سپاه عشق، سردار همیشگی آن باقی خواهد ماند و ملایک هل هله کنان می سرایند:
کیست این ساقی که بی دست آمدست وز سبوی مست، سرمست آمدست
چشمان ماه از برای گسستن دیدار عشاق دریده میشود...
ای خدا این مشک را از من نگیر گر گرفتی مشک اشک از من نگیر
خورشید به زمین می افتد...
ناله زمین و زمان بر میخیزد که پشت مولای زمان شکست...
خدای ادب اینبار نیز ادب را ، رسم ادب می آموزد و از برای مولایش، نه برادرش، سر بر خاک می ساید. و مولانا جلال الدین لب به اعتراف می گشاید که:
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم این روی، فرشته ست عجب،یابشراست گفت این غیر فرشته ست وبشر هیچ مگو
رشادت را رشیدی.... شجاعت را دلیری... صداقت را صدیقی.... امانت را امینی.... آموخت.
و اوست....
سلطان سخا،عبد ارادت،گشاینده گره ها،شافی مریضان،وافی دلداده گان،کافی شوریده گان
صافی صوفیان ،ناجی ناجیان، ساقی تشنگان .....
و اوست عباس علمدار........
باب الحوایج........
خلق میگویند در بهداری دارالحسین دردها را بیشتر، عباس درمان میکند
یاباب الحوایج به حق دستان بریده ات دست اهالی این کلبه درویشی را بگیرو
دردهاشان دواکن.
<آمین>
(علویان در پناه اویند) یا حق.

الهی.....
بر ما منت گذار تا ....
باتو به صدق و صفا با خلق به انصاف و مروت
با نفس خود به مهر و عطوفت با درویشان به لطف و سخاوت
با بزرگان به حرمت و خدمت با خردان به مهربانی و شفقت
بادوستان به پند و نصیحت با دشمنان به حلم و شکیبایی
با عالمان به تواضع و خاکساری با جاهلان به سکوت و خاموشی
رفتار کنیم.......
عمر را غنیمت شماریم و طاعت حق بجا آوریم.
صلاح نفس در عبادت جوییم و صلاح کار در اطاعت.
عیب کسان مجوییم و بر عیب خود بینا باشیم.
نیاز خود بر خلق عرضه مداریم و خاموشی پیشه خود سازیم.
نادیده و نا شنیده را مگوییم و اسرار دیگران فاش نسازیم.
نا پرسیده مگوییم . نا خوانده مرویم و خود را اسیر نفس مگردانیم.
حرمت نگاه داریم و حریم نشکنیم.
امانت به سلامت داریم و عهد به وفا رسانیم.
شکر نعمت به جا آوریم و نا سپاسی از خود دور گردانیم.
و الهی....
فرصت ده تا لوح دل از گناهان بشوییم و چشم امید به کرامت و عنایت تو بدوزیم.
آمین.
(نیک سیرتان در پناه اویند) یا حق.

سلام بر همه دوستان زیبا عذر مرا بپذیرید از اینکه چند روزی نتوانستم در خدمت شما عزیزان باشم. حال به گوشه ایی از دل تنگی هایم گوش فرا دهید.
پروردگارا
به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم.
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم.
دانایی ده
که از صراط مستقیم باز نیفتم.
بینایی ده
که در چاه اسفل السافلین نیفتم.
دیده ایی ده
که جز ربانیت و حقانیت تو نبینم.
دلی ده
که جز عبودیت تو بر نگزینم.
نفسی ده
که حلقه بندگی تو در گوش کنم.
گوشی ده
که کلام ملکوتی تو را نیوش کنم.
قناعتی ده
که چشمه جوشان حرص و طمع را بخشکانم.
مناعتی ده
که جز تو هیچ نخواهم و هر آنچه خواهم از تو خواهم.
شکیبایی ده
تا آتش فراق تو را به جان خرم.
توانایی ده
تا دوزخ گناه از جان به در برم.
و.....
الهی آن ده که آن به.
آمین.
(نیک سیرتان در پناه اویند)
یا حق.

در سکوت و خلوت وتنهایی غرق در افکار هزار توی خود دست به دامان حضرت حافظ شده تفالی زدم:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فر خنده شبی آن شب قدر که این تازه براتم دادند
شب
همان پدیده ای که حافظ را آب حیات می بخشند و محمد را به معراج رهنمون میدارند
و علی را...
فزت ورب الکعبه
همان پدیده ای که پروردگار بر لبه بام هستی می ایستد و زمین و زمان و کائنات را در شب قدری خلق میکندو انسان این اشرف مخلوقات را مسجود عالمیان قرار میدهد.
(هان ای ملائک این است مخلوق و معشوقم بر او سجده کنید که همانا جانشین من در عالم است)
براستی چیست فلسفه این شب؟؟؟؟
علی آن حیدر کرار آن صف شکن نبرد و پیکار آن مظهر ایمان و ایثار به هنگام شب دل تاریک نخلستان را ماوایی برای راز و نیاز با معبود بر می گزیند.
محمد آن پیامبر عشق و سخاوت آن مظهر مساوات و عدالت آن خاص ترین بنده خدا در ظلمات شب راهی معراج می گردد.
عرفا و عشاق برای بزم و رقص و پایکوبی و دست افشانی با خدای خویش سیاهی شب را به سپیدی روز ترجیح می دهند.
آری.......
این سکوت و ظلمت این آرامش و خلوت و این سیاهی و تیره گی همگی نوید ناب ترین لحظات عرفانی و ملکوتی بین عاشق و معشوق را می دهد.
همانا <خداوند عاشق> معشوق خود را از دل سیاهی شب فرا می خواند که .....
بیا ای زیبای من...
از پس ظلمت شب بگذر و مرا در آغوش گیر......
که همانا عشق بازی در سکوت شب لذتی وصف ناشدنی دارد....
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا که از سر شب در صبح باز باشد
وآنگاه پس از این معاشقه الهی شعشعه پرتو ذات و جام تجلی صفات را نصیب معشوق تا ابد سر مست می کنند و او مست و خراب جام الست می گردد.......
حال با این وصف العیش ....
وای بر احوال آنانی که شب را با تمام عظمت و جلال و شکوهش فقط وفقط برای خفتن بر می گزینند.و غافلند از اینکه نه مجال ماندن است و نه محل خفتن که همانا ساعاتی است از برای رسیدن به حضرت دوست.....
آدمیان شب را به سه گونه می گذرانند:
گروهی به بطالت....
گروهی به حماقت.....
گروهی به حلاوت........
حساب گروه اول و دوم با کرام الکاتبین است چرا که نه تنها شب بلکه همه عمر را بیهوده صرف کردند و هیچ حاصل نکردند.
و اما گروه سوم:
اینان قدسیانی هستند که به عمق و ژرفای فلسفه شب پی برده و فارغ از تمام دغدغه ها و دل مشغولیهای روزانه در سکوت و خلوت این موهبت الهی و در آن هزار توی تاریک آرام و بی صدا از کنار بستر غافلان همیشه خفته گام بر می دارند و به ملکوت خدا رهسپار می گردند.....
و سپیده دمان سر خوش از دلداده گی ها و دل برده گیها از عرش خداوندی بر عالم خاکی فرود می آیند.
باشد که طعم حلاوت و شیرینی این لحظات نصیب یکایکمان گردد.
<آمین>
(زیبا سیرتان در پناه اویند) یاحق.

خدایا
...............تو
تنهاترین تنهایی
تنها ترانه زیبای خلوت و سکوتم.
یگانه محرم استماع هق هق ناله های شبانه ام و یکتا نوازش گر پریشان حالی و شوریدگی هایم.
تویی که صدایم را میشنوی و در ظلمات شب به میهمانی خود رهنمونم میداری.
تویی که این ناخوانده میهمان را به گشاده رویی میپذیری و حبیب خود میخوانی.
الله به فریاد من بی کس رس فضل و کرمت یار من بی کس بس
هر کس به کسی و حضرتی می نازد جز حضرت تو ندارد این بی کس کس
تویی که عاشقانه به زجه های این شیدای رسوا گوش فرا میدهی و در سکوت شب از ترس بیداری همسایه ها نمی گویی:
دیگر بس است..............
خسته شدم.........................
هیس......................................
تویی که سیلاب اشکهایم را به نظاره مینشینی و از غربت هر دوتامان آرام و بی صدا می گریی.
نخست برای غربت این بنده از همه جا رانده
سپس برای غربت خود در میان این آدمهای وا مانده
که نه رسم بنده گی و میهمان بودن را بجا می آورند و نه حرمت خالق و صاحب خانه را نگاه میدارند.
و همین است گواه و شاهدی بر تنهایی تووووووووووووووو
************************
گونه هایم خیس واز چشمانم راهیست به ملکوت زیبای تو.
چرا که این چشمه جوشان عشق در لحظه لحظه ی میهمانی تو از برای وصال و کامیابی در قلیان و جوشش است تا حتی تو را به میهمانی خودت ببرد.
یا رب زتو آنچه من گدا می خواهم افزون ز هزار پادشاه می خواهم
هر کس ز در تو حاجتی می خواهد من آمده ام از تو ترا می خواهم
و آنگاه که بغض غصه هایم خالی میشود سر بر دوشت می نهم و تو آرام با سر انگشتان زیبایت پریشانی موهایم را نوازش میکنی که تو نوازنده غریبان و من غریبم
الهی دردم دوا کن که تویی طبیبم
ای دلیل هر گم گشته
سپیده دمان است و من از میهمانی خدا سرمست و خدا از میزبانی من دلتنگ
چرا که تمام غمهایم را به رسم رندان(یک به صد)به او دادم
باشد که از خزانه ی غیبش دوا کند.
(زیبا سیرتان در پناه اویند) یا حق
