تبليغاتX
خراباتی

خراباتی

وا گویه های من از عرفان و حقیقت

آواز آفرينش

 

 ساقه هاي نيلوفري از پايه هاي عرش بالا رفته و سرير ولايت را به عطر وجودي خود آراسته اند، تا او بيايد و بر تکيه گاه پوشيده از رازقي آن تکيه زند.

ياس ها و نرگس ها در بي کران هاي گذرگاه هستي، عرشيان و زمينيان را در هاله اي از عطر و رويا مي برند؛

ملائک، بال در بال  ، گستره آسمان ها را پوشانيده  و جبرائيل و ميکائيل و اسرافيل حلقه خانه کعبه شده اند تا پر به نور وجود او بسايند!

نسيم هاي بهاري، در وزش لابه لاي شاخ و برگ هاي بيدهاي مجنون نام او را زمزمه مي کنند و نغمه خوش طنين نام اوست که اين گونه بلبلان عاشق را به ترنم در آورده است و بهشت براي خاطر او تمام زنبق هايشان را نثار زمينيان کرده است!

جام هاي افلاکي عاشقان به سوي او مي آيند و گيسوان سياه شب به يمن وجود او گل خنده هاي نقره اي را در ميان آبشار آسماني اش تقسيم مي کند؛ چرا که امشب علي (ع) مي آيد!...

آري او آمد ً كسي كه نام خود را از خدا گرفته بود و آمده بود تا بت هاي خانه را در هم شکند و بر  بام آن نداي يگانگي و توحيد ذات حق تعالي را سر دهد و او را تقديس نموده و فرياد حق طلبي اش را از ميان کفر و نفاق به گوش جان هاي عاشق رساند و پرواز شور آفرين کبوتران عشق را جاني تازه بخشد غفلت و ناداني و حيرت و سرگرداني را معالجه و روشني هاي حکمت و عرفان را تقديم دل ها و جان هاي تشنه عاشقان الهي  کند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:5  توسط مهرداد ملکی  | 

قاصدك

 

سبك بال و رها ،با تارهايي ظريف ، خود را به آغوش آسمان و جريان سيال هوا سپرد و سفري را به دنياي اطراف آغاز كرد. پرواز و شناور شدن در هوا، تجربه اي نرم و مخملين بود. اما تا خواست اين لطافت بي نظير را لمس كند،خود را پشت يك پنجره ديد.

پسرك ،با نگاهي آرزومند از پشت پنجره ، با ديدن قاصدك ، چشمانش رابست و آرزو كرد.......

آرزوي رهايي ، عاشق شدن ، فكركردن ، گفتن ، شنيدن ........

سپس تمام نيروي خود را در نفسش جمع كرد و قاصدك را به پهنه آسمان فرستاد.

قاصدك ، سرخوش و شاد از قوت نفس اواوج گرفت. غلت ميزد و پيش ميرفت.... اواين قدرت بي نظير را در نفس آدميان بي شمار ديگري هم احساس كرده بود اما چيزي را كه يافته بود هنوز برايش گنگ و ناآشنا مي نمود.....

و وقتي آن بالاها بود  دانست نيرويي كه او را چنين آزادانه به پرواز در آورده،  نفسهاي اميدوار مردماني است كه گاهي گرفتارند و دربند،اما تمام اميد خويش براي رسيدن به فرداهاي بهتر را در نفس خود جمع كرده و بر قاصدك دميده اند.

اين چنين بود كه قاصدك، هر كجا سرك كشيد وسلام اميدواران و آرزومندان را پراكنده ساخت.

 صبح روز بعد، بهار، اينگونه فرا رسيد.........

 لشگري از قاصدك هاي اميد ، ترانه هاي خيس و روياي زيباي فرداها.....

 فروردین:

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای ((فروردهای پاکان))  ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته ،برای سرکشی خانه و كاشانه دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می برند به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. وفروهران بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای ديگر ميروند.

اردیبهشت:

ارديبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء اول((اشا)) با معاني زياد:راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی...كه بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه واژه((وهیشت))،به معنای بهترین مي باشد .بهشت درفارسی ، از همین کلمه گرفته شده است . در مجموع این کلمه به معناي بهترین راستی و درستی مي باشد. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و درعالم مادی نگهبانی  آتش به او سپرده شده است. گاهي لغت اردیبهشت بمعناي (( مانند بهشت))هم آمده است.

 خرداد :

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه اي است مركب ازدوجزء:  هئوروه به معنای رسا.,همه,درست,وکامل.دوم تات . بنابراین هئوروتات به معنای((کمال و رسایی)) است. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط مهرداد ملکی  | 

سماع خزان

در خزان زيبا و فريباست كه بندگانى خاص دل از دنياى خاكى بر كنده و به آسمان انديشه و عرفان بال مى گشايند.

پروازى تا اوج عرش و ملكوت معشوق...

گاهى وقتها معشوق بى نهايت در نهايت عشق و دلتنگى لمس مى شود و عاشق خسته از پرواز لبريز از او ، ترنم وصال را زمزمه مى كند.

وارسته خسته دل سرخي برگ هاى پاييزى را سرخاب گونه هايش كرده و زردى عطش ديدار را پنهان مى نمايد.

شيداى بى دل چونان برگ پاييزى كه رقص دلدادگى خود را سوار بر باد و رها از تعلق به سماع ميگذارد، سر برآستان اولوهيتش مى سايد .

اما سماعى نه از براى رسيدن به اوج، كه از براى سير طريقت تواضع و خشوع...

خضوعى از بلنداى غرور و من بودن ....

و خشوعى براى بوسه گامهاى رهروان طريقش كه نجواى خش خش اوراق كهربايى در پس پايكوبى روشن ضميران همچون نواى دف و تنبور جلوه گر دلداده گى و عشق بازيست.

بدين سان است كه آسمان كبود فرش شده از خزان زمين خبرازفصلى مى دهدكه شاه بيت فصول طبيعت است از براى عشق ورزيدن به معشوق مطلق و هموست كه خزان ندارد و جاودان است و همه دولت عشق از اوست.  

در پناه معشوق بى خزان.

   

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 14:21  توسط مهرداد ملکی  | 

مولا

  سیزدهم رجب میلاد ذات صفات قطب عالم امکان بهانه هستی

       بر تمامی حق جویان و حق پویان مبارک باد.      

منتی بر سر ما نیست به جز منت مولا

که گر سایه الوهی خود را از فراز بام هستی بردارد ظلمات مطلق دل آدمیان را به لرزه در می آورد آنگونه که ازبرای آمدنش دیوارکعبه تاب مقاومت ازکف دادتامولای مطلق عالمیان در شریفترین جایگاه زمین پای برهستی گذاشته و جهانیان را به قدوم ملکوتی اش مفتخر سازدهمو که با آمدنش دل عشاق سوته دل را لبریز از شور و شعف نمود تا زمین و زمان زیر پایشان رقص سماع نماید تا چه رسد رهروان طریقتش که مست باده ی الست مولایشان هستند و ذکر :

                              < هو یا علی مدد >

بهانه ی حیاتشان میباشد و جز او و راهش طریقی را در خور پیمودن نمیبینند وهرچه هست ونیست از اومیدانند و به گفته ی حضرت مولانا:

                       تا هست علی باشد و تا بود علی بود 

(در پناه مولا)                                          هو یاعلی مدد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 23:46  توسط مهرداد ملکی  | 

شمس شب

با سلام

من آرش دوست آقا مهردادم

آقا مهرداد بدلیل عمل جراحی چشم  چند وقتی مجاز به استفاده از کامپیوتر

نیستند باشد با لطف حق باز از ناز قلمش بهرمند شویم

*********************************************************

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کن

آیینه ی صبوح را ترجمه ی شبانه کن

ای پدر نشاط ما بر رگ جان ما برو

جام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن

ای خردم شکار تو تیر زدن شعار تو

شست دلم بدست کن جان مرا نشانه کن

خیز کلاه کژ بنه وز همه دامها بجه

بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن

چون که خیال خوب او خانه گرفت در دلت

چون تو خیال گشته ای در دل وعقل خانه کن

شش جهت است این وطن قبله درو یکی مجو

بی وطنی است قبله گه در عدم آشیانه کن

کهنه گر است این زمان عمر ابد مجو در آن

مرتع عمر خلد را خارج این زمانه کن

                                                                                          یا حق

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 23:27  توسط مهرداد ملکی  | 

مستان

           من ار. زان که گردم به مستی هلاک           

 به آیین مستان بریدم به خاک

   به آب خرابات غسلم دهید

  پس آنگاه بر دوش مستم نهید

   به تابوتی از چوب تاکم کنید

   به راه خرابات خاکم کنید

  مریزید بر گور من جز شراب

  میارید در ماتمم جز رباب

 مبادا عزیزان که در مرگ من

بنالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب

که سلطان نخواهد خراج از خراب

    *******

(خراباتیان در پناه اویند)                                        یا حق.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 19:43  توسط مهرداد ملکی  | 

عارفان هر دمی دو عید کنند

logo

تحویل سنبلیست از حیات و ممات

ممات عمری که گذشت

وحیات عمری که باید بگذرد

اما نه این فقط نشانه ایست از برای شمارش تارهای سپید...

چرا که تحویل بی تحول همچون پوست اندازی خزندگان با عمق و ژرفای آدمی بیگانه است.

تحویل در ایام و روزگار و دوران

و تحول در پندار و گفتار وکردار صدق میکند.

چونان بزرگانی که هردم دو عیدمی کنند.

یکی عید تن که دست و زبان و گوش و چشم را به رسم طبیعت پیرایش می دهند.

و یکی عید جان که روح و نفس و ذات و وجود را به رسم عشاق پالوده میگردانند.

پالایشی برای وجود

وجودی برای سجود

سجودی برای ودود

و آنگاه است که تحویل معنا میدهد و هر دم عید می گردد و به حق سزاوار شادی و سرور است.

                   و این ودود مصداق دایم در نماز بودن است.

  چون صبح ولای حق دمیدن گیرد    جان در تن زندگان پریدن گیرد

  جایی برسدکه مرددرهرنفسی      بی زحمت چشم دوست دیدن گیرد

و این است رسم عارفان که جمله در عید و سرورند زیرا جز حق ندیدند و جز ذات نمیبینند و همیشه در تحولی از برای رسیدن به دوست هستند.

باشد که ما نیز با شروع سال جدید بتوانیم به دوست نزدیکتر شویم.

                           آمین. 

(نیک پنداران در پناه اویند)                    یا حق.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1384ساعت 1:15  توسط مهرداد ملکی  | 

باز آمدم

logo

دوستان زیبا

پوزش مرا پذیرا باشید زیرا باید می رفتم تا بازگشتی دوباره را آغاز کنم.

رفتنی نه از سر احساس گسستن و رستن.

و بازگشتی نه از برای اثبات بودن و ماندن.

که:

گسستن و بودن و رستن و ماندن

       برای غیر

در طریق ما کافریست.

غیبتی برای یافتن دوباره خویشتن خویش.

همان خویشتنی که از انفاس قدسی اش سر چشمه می گیرد.

و همان خویش که از خویشاوندی خداوندگارش سیراب می گردد.

تا با استشمام عطر یاسمن چند قدمی نزدیکتر به معبود همچون عاشقان کوچک قصه عشق را در خلوتکده دل زمزمه کندوباساقی سینه چاک رسم شیدایی عاشق ترین گل رابازشناسد.

و سرمست از رجعت دوباره دست افشان و پایکوبان اینگونه بخواند:

باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم   

در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم   

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آنجا روم آنجا روم بالا بدم بالا روم 

بازم رهان بازم رهان کاینجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بودم دیدی که ناسوتی شدم  

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

و گرفتار در دام یار دوباره و دیگر باره نعره زنان خواهم خواند:

   مرده بودم زنده شدم گریه بودم خنده شدم   

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیرست مرا جان دلیرست مرا 

 زهره ی شیرست مرا زهره ی تابنده شدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای 

رفتم و دیوانه دم سلسله بندنده شدم

 گفت که سرمست نه ای روکه ازاین دست نه ای

رفتم وسرمست شدم وزطرب آکنده شدم

  باشدکه سرمست ودیوانه ی دولت عشق اوخانه دل وجانمان لایق حضوردوست گردد.

(عاشقان در پناه اويند)                       یا حق. 

 

 

 

 

        

     

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 1:5  توسط مهرداد ملکی  | 

ساقی

logo

چکاچک شمشیرها و باران نیزه ها سخن از ارادت و دلداده گی می دهد.

سقای تشنگان بر نهر القمه فرود می آید...

آب از شرم ترکهای لبش < آب> میشود...

ماه بنی هاشم ، استاد مشق عشق، زجه های خیام را تاب نیاورده، پای در رکاب ، سوزان و عطشان، سیاهی ظلم را شکافته و همچون تندر بر اشقیا فرود می آید...

دون صفتان تاریخ از برای ننگین کردن ابدی نامشان دستان شاه را برای قطع ارادت حسینی از تن جدا میکنند....

سلطان وفا ترنم وفای به عهد را در محضر حیدر کرار زمزمه کرده است...

مشک را به دندان میگیرد..

کفتار صفتان مشکش نشانه می روند تا مشق جانبازی عباس عرش را بلرزاند...

اما از مشک تا مشق...

از مشق تا عشق.....

از عشق تا جنون...

از جنون تا خدا...

راهیست که سپه سالار سپاه عشق، سردار همیشگی آن باقی خواهد ماند و ملایک هل هله کنان می سرایند:

        کیست این ساقی که بی دست آمدست     وز سبوی مست، سرمست آمدست

چشمان ماه از برای گسستن  دیدار عشاق دریده میشود...

 ای خدا این مشک را از من نگیر               گر گرفتی مشک اشک از من نگیر

خورشید به زمین می افتد...

ناله زمین و زمان بر میخیزد که پشت مولای زمان شکست...

خدای ادب اینبار نیز ادب را ، رسم ادب می آموزد و از برای مولایش، نه برادرش، سر بر خاک می ساید. و مولانا جلال الدین لب به اعتراف می گشاید که:

 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو    پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

 قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یابشراست   گفت این غیرفرشته ست وبشرهیچ مگو  

رشادت را رشیدی.... شجاعت را دلیری... صداقت را صدیقی.... امانت را امینی.... آموخت.

و اوست....

سلطان سخا،عبد ارادت،گشاینده گره ها،شافی مریضان،وافی دلداده گان،

کافی شوریده گان،صافی صوفیان ،ناجی ناجیان، ساقی تشنگان .....

و اوست عباس علمدار........

باب الحوایج........

   خلق میگویند در بهداری دارالحسین       دردها را بیشتر، عباس درمان میکند

یاباب الحوایج به حق دستان بریده ات دست اهالی این کلبه درویشی را بگیرو

                                                  دردهاشان دواکن.

                                                      <آمین>

(علویان در پناه اویند)                                                                      یا حق.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1383ساعت 12:34  توسط مهرداد ملکی  | 

الهی

logo

الهی.....

بر ما منت گذار تا ....

باتو به صدق و صفا                          با خلق به انصاف و مروت

با نفس خود به مهر و عطوفت            با درویشان به لطف و سخاوت

با بزرگان به حرمت و خدمت                با خردان به مهربانی و شفقت

بادوستان به پند و نصیحت             با دشمنان به حلم و شکیبایی

با عالمان به تواضع و خاکساری        با جاهلان به سکوت و خاموشی

رفتار کنیم.......

عمر را غنیمت شماریم و طاعت حق بجا آوریم.

 صلاح نفس در عبادت جوییم و صلاح کار در اطاعت.

عیب کسان مجوییم و بر عیب خود بینا باشیم.

نیاز خود بر خلق عرضه مداریم و خاموشی  پیشه خود سازیم.

نادیده و نا شنیده را مگوییم و اسرار دیگران فاش نسازیم.

نا پرسیده مگوییم . نا خوانده مرویم و خود را اسیر نفس مگردانیم.

حرمت نگاه داریم و حریم نشکنیم.

امانت به سلامت داریم و عهد  به وفا رسانیم.

شکر نعمت به جا آوریم و نا سپاسی از خود دور گردانیم.

و الهی....

فرصت ده تا لوح دل از گناهان بشوییم و چشم امید به کرامت و عنایت تو بدوزیم.

آمین.

(نیک سیرتان در پناه اویند)                                             یا حق.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 1:46  توسط مهرداد ملکی  |