ساقی

چکاچک شمشیرها و باران نیزه ها سخن از ارادت و دلداده گی می دهد.
سقای تشنگان بر نهر القمه فرود می آید...
آب از شرم ترکهای لبش < آب> میشود...
ماه بنی هاشم ، استاد مشق عشق، زجه های خیام را تاب نیاورده، پای در رکاب ، سوزان و عطشان، سیاهی ظلم را شکافته و همچون تندر بر اشقیا فرود می آید...
دون صفتان تاریخ از برای ننگین کردن ابدی نامشان دستان شاه را برای قطع ارادت حسینی از تن جدا میکنند....
سلطان وفا ترنم وفای به عهد را در محضر حیدر کرار زمزمه کرده است...
مشک را به دندان میگیرد..
کفتار صفتان مشکش نشانه می روند تا مشق جانبازی عباس عرش را بلرزاند...
اما از مشک تا مشق...
از مشق تا عشق.....
از عشق تا جنون...
از جنون تا خدا...
راهیست که سپه سالار سپاه عشق، سردار همیشگی آن باقی خواهد ماند و ملایک هل هله کنان می سرایند:
کیست این ساقی که بی دست آمدست وز سبوی مست، سرمست آمدست
چشمان ماه از برای گسستن دیدار عشاق دریده میشود...
ای خدا این مشک را از من نگیر گر گرفتی مشک اشک از من نگیر
خورشید به زمین می افتد...
ناله زمین و زمان بر میخیزد که پشت مولای زمان شکست...
خدای ادب اینبار نیز ادب را ، رسم ادب می آموزد و از برای مولایش، نه برادرش، سر بر خاک می ساید. و مولانا جلال الدین لب به اعتراف می گشاید که:
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو
قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو
گفتم این روی فرشته ست عجب یابشراست گفت این غیرفرشته ست وبشرهیچ مگو
رشادت را رشیدی.... شجاعت را دلیری... صداقت را صدیقی.... امانت را امینی.... آموخت.
و اوست....
سلطان سخا،عبد ارادت،گشاینده گره ها،شافی مریضان،وافی دلداده گان،
کافی شوریده گان،صافی صوفیان ،ناجی ناجیان، ساقی تشنگان .....
و اوست عباس علمدار........
باب الحوایج........
خلق میگویند در بهداری دارالحسین دردها را بیشتر، عباس درمان میکند
یاباب الحوایج به حق دستان بریده ات دست اهالی این کلبه درویشی را بگیرو
دردهاشان دواکن.
<آمین>
(علویان در پناه اویند) یا حق.
